شبی با ارواح شهر زیر زمینی(بخش اول)

شبی با ارواح شهر زیر زمینی(بخش اول)

وقتی صدای فس فس مرموزی در سکوت سیاه این گوراز دراز می پیچد، به فلجی می مانم که در آستانه مرگی زودرسم، انگار جانم دارد بالا می آید، یورش خزنده عفریت مرگ را در پیش چشمم می بینم. 

کابوس موحشی سراپایم را فرا گرفته است،عرق سردی روی پوست مور مور شده ام سر می خورد، دندانهایم کلید می شود، گلویم مثل چوب خشک است، صدای کشدار هن، هن نفسهایم را می شنوم، طعم وحشت و مرگ می دهم، مردمک چشمهایم کش آمده، همه وجودم یکپارچه چشم و گوش است تا بفهمم چه بلایی دارد بر سرم می آید، چهار چشمی دور و برم را می پایم تا شاید رد این صدای نفسگیر و جانکاه را بگیرم. 

در اینجا فقط منم و پرده ظلمتی غلیظ در درازنای یک دهلیز 1500 ساله و صدای کشنده رازگونی که انگار هر لحظه برای گرفتن جانم، نزدیکتر می شود. 

با خود می گویم حتما مار است که در چنین جای دنجی، طعمه دندانگیری را که با پای خودش به مخصمه افتاده، هدف گرفته و حالا می خواهد نیشی و نوشی و دفرار.

چراغ قوه ام را روشن می کنم تا بدنبال منشاء صدا، داخل دهلیزها را بگردم، شعاع نور چراغم به انتهای دالان شهر زیرزمینی می رسد، چشم چشم می کنم تا شاید چیزی ببینم اما نمی بینم، روی زمین نمور و ماسیده زیر پایم را هم د بگرد اما، نه، انگار خبری نیست: نه ماری ، نه زهرماری.

چه کنم ته دلم راضی نیست، آخر مگر می شود توی یکی از قدیمی ترین و بزرگترین مکانهای زیرزمینی دنیا خطری، روحی، شبحی، جنی، جکی، جانوری، ماری، عقربی، چیزی وجود نداشته باشد؟ 

الان ساعتی است دل به دریا زده ام و تک و تنها در دهلیزهای وهمناک و دلهره آور تودرتوی یک شهر سه طبقه زیرزمینی عهد باستان و چیزی شبیه سیاهچالی دور و دراز مخوف، پلاسم. که چی؟

که خود را بجای آدمهای هزاره های پیشین بگذارم و بروم توی جلد آنها تا شاید حس و حالشان را بهتر بفهمم و بهتر بنویسم.

با اینکه پیش از این، اقلکم چهار بار، آن هم در روز، پایم به داخل این شهر پر رمز و راز باز شده و به اتفاق راهنماها و گردشگرها از قسمتهای مختلفش دیدن کرده ام اما دلم- سرش را بخورم- راضی نشد و الله و بالله تا شبی، نصفه شبی، وقتی، بی وقتی، یکه و تنها در این دخمه وحشت پلاس شوم تا شاید حال و روز ساکنان باستانیش را بهتر بفهمم و خود را در فضای آن دوره ها مجسم کنم تا شاید قاصدی صادق شوم از آن عهد برای این زمانه.

با اینکه برخی مرا از اینکار بازمی داشتند، بالاخره دل به دریا زدم و پس از هماهنگی باˈعباس شافعیˈ شهردار شهر زیرزمینی، شبی تعیین شد و الوعده وفا.

بالاخره موقع آمدنم فرا رسید و در تاریکنای شبی دلهره آور، پایم به این مکان باز شد و حالا منم و سکوت نیمه شب و دهلیزهای تودرتو و زیرزمینی نمور و شبح اوهامی که مثل خوره به جانم چنگ می اندازد و نقداˈ پیدا شدن صدای فس فسی رازگونی که طلق سکوت اینجا را درهم می شکند.

با اینکه همه اینها را گفتم اما بگذارید از اول طور دیگری بگویم. 



***ساعت صفر، اولین شهر زیر زمینی ایران***

هشت کیلومتر به سمت شمال کاشان بیرون نزده، شهری است به نام ˈنوش آبادˈ که همه مدارک از قدمت و اهمیتش در گذشته حکایت می کند که نمونه دم دستش، مسجد جامع اش است که قدمتش اقلکم به دوره سلجوقی ها می رسد.

در زیر این شهر کهن 200 هکتاری یکی از منحصر به فردترین شهرهای زیرزمینی ایران و بلکه جهان خفته است که پیشینه اش به دوران پیش از اسلام بازمی گردد.

در زیر این شهر پیر و پاتال، چند سال پیش برحسب اتفاق و از داخل یک چاه، فضایی شهرگونه با دهلیزهایی تو درتو کشف کردند که نامش را ˈاوئیˈ یا زیرزمینی گذاشتند که گفته می شود بزرگترین شهر دستکند جهان است. 

دلیل اوئی نامیدنش هم این بوده که ˈاویˈ در واقع همان ˈآهایˈ در لهجه کاشانی است و ظاهرا در آن زمانها هنگام کندن زمین شهر زیرزمینی، وقتی سطلی پر از خاک می شده، مقنی فریاد می زده ˈاویˈ تا شاگردش به محض شنیدن این صدا، سطل خاک را بالا بکشد. 

اوئی کنونی، شبکه ای زیرزمینی است که فعلا سه بخش آن کشف شده که بخش نخستش در ضلع شرقی شهر نوش آباد واقع است با حدود 200 متر، بخش دومش در مرکز شهر با حدود 500 متر و بخش سومش در جنوب غربی نوش آباد با حدود 700متر.

طبقات این شهر سه طبقه با عمق سه متر تا 18 متر در زیر بافت کنونی شهر نوش از طریق چاه های متعدد بهم وصل است.

تاکنون تنها دو قطعه کوچک(حدود 5 درصد) از این شهر زیرزمینی حفاری و برای بازدید عموم آماده شده، در حالی که وسعتش خیلی بسیار بیشتر از اینها تخمین زده می شود.

با توجه به دالانهای تو در تو و فضاهای مختلف شهر اوئی، تصور باستان شناسان این است که این شهر اقلکم دارای 15هزار متر وسعت باشد که در زیر تمام سطح زیرین شهر نوش آباد به صورت پراکنده وجود دارد و بلکه دامنه اش حتی از یکسو تا شهر نیاسر و از سوی دیگر تا ابتدای کویر امتداد دارد.



***ساعت 10 شب، ورود به شهر نوش آباد***

ساعت 10 شب روز جمعه دوم خرداد سال 93 است که وارد شهر نوش آباد می شوم و لحظاتی بعد خود را در مقابل ورودی دوم شهر زیرزمینی در کنار حسینه ای به نام حسینیه شهید بهشتی می رسانم. 

دقایقی نمی گذرد که سرو کله دو نفر از دست اندرکاران جوان شهر زیرزمینی پیدا می شود که کلید در ورودی را آورده اند با یک موکت، یک چراغ قوه، یک فلاکس چای، مقداری قند، لیوان یکبار مصرف، یک کیک، یک بیسکویت و دیگر همین.



***ساعت 20/10 دقیقه شب، ورود به داخل شهر زیر زمینی***

سه نفری از در آهنی بزرگی رد می شویم، از پله های تند و تیزش به کمک نرده های آهنی وسط آن، پایین می رویم.

تعداد پله ها را می شمارم دقیقا 47 تا، ارتفاعش تقریبا 11 متر.

وقتی پایمان به آخرین پله می رسد، یعنی 11 متر از سطح خیابان پایین رفته ایم و پایمان به کف طبقه دوم ورودی شهر زیرزمینی رسیده است.

اینجا ˈپاشیرˈ است یعنی محوطه ای با ابعاد 3 در 5/3 متر چسبییده به یک آب انبار شش ضلعی منتظم که تا همین چند سال پیش هم، نوش آبادیها - از طریق همین پله هایی که گفتم- خود را به اینجا می رساندند تا از طریق یک لوله متصل به مخزن آب انبار، آب مورد نیازشان را برداشت کنند.

بعد ازاینکه در سال 85 برحسب اتفاق و در عملیات چاه کندن یک شهروند نوش آبادی، چند متر آنورتر از همین آب انبار، شهر زیرزمینی کشف شد، برای دسترسی به مکان کشف شده، از داخل همین مکان پاشیر، معبری 30 متری حفر کردند برای رسیدن به داخل شهر زیرزمینی . 

پاشیر، محوطه ای است با دو خروجی که یکی به داخل آب انبار راه دارد که اینک به محلی تبدیل شده تا گردشگران تا زمان رسیدن نوبتشان برای ورود به شهر زیرزمینی در این مکان انتظار بکشند و دوم معبری است به داخل خود شهر زیر زمینی که می شود طبقه دوم آن یعنی 11 متری کف زمین شهر نوش آباد.

با توضیحات دو نفر همراهم درمی یابم که در پاشیر یک پیریز برق وجود دارد و چند متر آنورتر در ابتدای کانال ورودی به داخل اوئی، تعدادی فیوز هست برای تامین و کنترل روشنایی داخل شهر زیر زمینی.

یک میز و چند صندلی هم در پاشیر گذاشته اند که روزها، راهنمایان در آن مستقر می شوند تا دسته دسته گردشگرها را به نوبت به داخل شهر زیرزمینی هدایت کنند.

موبایل تنها تا همین محل پاشیر خط می دهد و بعد از رفتن به داخل شهر، دیگر رابطه ات با دنیا قطع می شود و می شوی یک شهروند آوئیایی مبرا از هر رد و نشانی.

با کمک یکی از راهنماها، خرت و پرتی که گفتم به همراه کیف لب تابم را از درون نقب های تودرتو به داخل شهر می برم تا در جایی دنج مشرف به مداخل شبکه زیرزمینی در وسط یکی از تقاطع های منتهی به راهروها پلاس شوم و صبح شدن شب رازگونم را در اینجا انتظار بکشم.

در اینجا موکت را پهن می کنم و وسایلم را رویش می گذارم و فی الفور سروته می کنم تا دو جوان نوش آبادی را برای رفتنشان به بیرون شهر اوئی بدرقه کنم.

چند دقیقه بعد با بالارفتن از همان 47 پله، نوش آبادیها را برای رفتن به بیرون همراهی می کنم و کلید در ورودی به شهر را- بعد از قفل کردن دروازه اش با یک قفل بزرگ کشوئی- از لای نرده های در آهنی تحویل می گیرم و دوباره برمی گردم سرجای اولم تا منبعد فقط دیگر من مانده باشم و یک شهر مرموز قدیمی و کابوس غلیظ یک شب اتراق در جایی ناشناخته آن هم در ته زمین.

چراغی را که برای روشن کردن بالای پله ها کنار در ورودی کار گذاشته اند، خاموش می کنم و با کمی تردید و دودلی، دوباره از پله ها پایین می روم تا به محوطه ورودی شهر زیرزمینی یعنی همان پاشیر که درواقع پاگردی است برای رفتن به داخل شهر برسم تا فقط من بمانم و یک شهر باستانی زیرزمینی.

حالا دیگر هیچ تنابنده ای در اینجا نیست و تنها منم و دیگر هیچکس. 



***ساعت 11 شب، پیش بسوی شهر ارواح***

بالاخره شباشب رازگون خلوت خودخواسته ام در محوطه شهر زیرزمینی و نقب زدنم به دل ماجراهای وهمناک آغاز می شود.

بعد از کشف بخش دوم شهر زیرزمینی در سال 85، برای راه یافتن به داخل آن، از همین پاشیر، راهرویی به عرض حدود 80 و ارتفاع 180 سانتی متر برای رسیدن به فضای داخل شهر حفر کرده اند.

در گام اول شبگردیم، وارد این راهرو می شوم و دولا دولا از آن می گذرم .

تا بیشتر از این جلو نرفته ام بگذارید همین جا بگویم که برای عبور و مرور از معابر و مداخل شهر اوئی، سراسر راهروهایش را برق کشی کرده اند، سیمها از نظرها پنهاست و چراغها را کف زمین در کنج راهروها کار گذشته اند و نور کمرنگ چراغهای نارجی فام هم فضایی وهمناک به آن داده است .

10-15 قدم در دالان ورودی جدید پیش می روم تا به دهلیزهای اصلی شهر زیرزمینی می رسم و برای عبورم از آنها مجبور می شوم سرم را بیشتر خم کنم، چون ارتفاع آنها کمتر از ارتفاع دالان تازه کنده شده برای دسترسی به آن است.

کم کم تا جایی پیش می روم که خنزر پنزرهایم در آنجا روی موکت ولوست، این قسمت جایی در میانه شهر اوئی است، یک سه راهی که مرا قادر به دیدن چند جهت داخل راهروها می کند، شاید بدین جهت که اگر خطری پیدا شد، لااقل بتوانم مفری برای گریزم پیدا کنم. 

نور ملایم چراغهای نصب شده در کف راهروها آنقدر هست که آدم را از ابزار دیگر بی نیاز کند.

هوای اینجا بشدت مرطوب است همراه با برودت گزنده ای که هرچه بیشتر رو به صبح رفتیم، هی بیشتر می شود.

همان اول کار، هوس نوشیدن چایی داغا داغ آن هم در چنین جایی با چنین سرمایی به جانم رخنه می کند اما پیش از آن، لب تابم را آماده کار می کنم تا ثبت رشته مشاهداتم و احساساتم از قلم نیفتد. 

شدت سکوت اینجا یعنی همان چیزی که همیشه برای داشتنش جانم در می رفته است، محشر است.

چه حس دل انگیزی است تنهایی محض و سکوت دلارام زیر زمین که احساسی نوستالوژیک را به جان آدم می ریزد ، انگار بیرون از دایره زمانم و لابد خارج از دایره مکان.

حسی گنگ و رازگون سراپایم را پر می کند: حس کنجکاوی، وهم، ترس، تحسین و حزن.

در فلاکس چای را باز می کنم، صدای شرشر ریختن نوشیدنی داغ در این سکوت رازناک که فقط گهگاه با گاز دادن موتورسیکلتی در سطح خیابان بالای سرم خدشه دار می شود، دلنشین است. 

معمولا وقتی سکوت ادامه پیدا کند، دلهره آغاز شود، اما تا این لحظه، حس من بیشتر کنجکاوی است تا دلهره.

اما خوش خیالیم زیاد طول نمی کشد چون کم کم کنجکاوی جایش را به دلهره و اضطراب می دهد.، دلیلش نیز برخاستن صدای فس فس غریبی است که اول حرفم گفتم و اکنون در پیله اطرافم پیچده است.

گوشم را تیز می کنم، اول خیال می کنم وز وز اوهام خود ساخته ذهنم است که در وجودم طنین انداز شده، اما نه، براستی این صدا مانند آونگی توی دالان گوشم زنگ می خورد، پس با ترس و لرز به سمت محل تولید صدا برمی گردم اما چیزی نمی بینم.

با اینکه روشنی کمرنگی سطح راهروها را فرا گرفته اما زورش آنقدر نیست که براحتی بتوان همه زوایای داخل شهر را ورانداز کرد.

غیر از چراغ قوه شهر زیرزمینی و چراغ موبایلم، یک چراغ پیشانی بند دار – از همانهایی که در معادن و تونل ها استفاده می شود- نیز برای روز مبادا با خود به همراه آورده ام، از بین آنها چراغ قوه را برمی دارم و پرتو نورش را به درون انتهای راهروها می اندازم تا شاید چیزی ببینم اما انگار نه انگار.

چشمم می گوید چیزی نیست اما دلم باور نمی کند، نگرانی ام بیشتر می شود، با خود می گویم حتما مار است که در چنین جای دنجی کمین کرده تا طعمه دندانگیرش – یعنی من فلکزده را - که با پای خودم به مخصمه افتاده ام، هدف بگیرد و نیشی و نوشی کند و دفرار.

با هول و ولا محیط اطرافم را خوب می گردم تا شاید سنگی، کلوخی، چوبی، چیزی پیدا کنم تا اگر حدسم درست بود، اقلکم از خود دفاع کنم اما در آن شب دلهره آور سیاه و در زمین آن دخمه پر شده از بوی نا، حتی یک ارزن ریگ هم پیدا نمی شود چه برسد به سنگ و کلوخ.

کم کم صدای مرموز بیشتر می شود عینهو دلهره من.

بی اختیار دست و پایم را جمع می کنم، در خودم چمباتمه می زنم، خیس خیسم، هم کار رطوبت است، هم جوشش چشمه عرق ترسم.

حواسم به همه جا هست الا خودم، خدایا چه بلایی می خواهد بسرم بیآید.

ˈآخه این هم کار بود کردی مردˈ! در اوج نومیدی، این جمله را به خودم می گویم.

بازهم هرچه چشم چشم می کنم چیزی نمی بینم، گوشم را هم تیزتر می کنم که یکباره عین آب یخی که بر روی آتش ریخته باشند، وامی روم و زهراب جانگزای ترس به شهداب خنده و مزاح تبدیل می شود.

کار، کار فلاکس چای است که تخلیه هوایش، اینگونه مرا جان به سر کرده است.

به عقلم می خندم، و از خودم هم عصبانی ام که اینقدر نازک نارنجی ام که با تلنگری وامی روم، در هر حال دوباره، دلم آرام و قرار می گیرد.

حالا بگذارید این تجربه کمدی تراژیک اول کارم را در شهر زیرزمینی - تا شارژ موبایلم ته نکشیده، بنویسم که می نویسم. 

*** ادامه دارد 000***



از: محمدرضا شکراللهی

543/545

 

انتهای پیام /* 

مدیرسایت
توسط: مدیرسایت 1396/01/01
ارسال نظر

نظرات

مشاهده تمام نظرات

ارسال یک نظر

برنامه و پروژه ها

  • مخلوط ریزی و زیر سازی  معابر شهرک صنعتی انصار .

    مخلوط ریزی و زیر سازی معابر شهرک صنعتی انصار .

    مخلوط ریزی و زیر سازی معابر شهرک صنعتی انصار .

    مشاهده مقاله
  • اجرای بلوک فرش پیاده روی  ضلع شمالی بلوار شمس آبادی

    اجرای بلوک فرش پیاده روی ضلع شمالی بلوار شمس آبادی

    اجرای بلوک فرش پیاده روی ضلع شمالی بلوار شمس آبادی

    مشاهده مقاله
  • اتمام سقف بتونی منبع آب ذخیره به مسا حت 125 متر مربع .

    اتمام سقف بتونی منبع آب ذخیره به مسا حت 125 متر مربع .

    اتمام سقف بتونی منبع آب ذخیره به مسا حت 125 متر مربع .

    مشاهده مقاله
  • شروع به کار  ساخت سرویس بهداشتی پارک شهرداری

    شروع به کار ساخت سرویس بهداشتی پارک شهرداری

    شروع به کار ساخت سرویس بهداشتی پارک شهرداری

    مشاهده مقاله

عضویت در خبرنامه

برای عضویت در خبرنامه کافی است نام و ایمیل خود را وارد کنید


👍 خبرنامه

ارسال خبرنامه به ایمیل شما

گالری تصاویر